by danielaterrile

Abell-2151_LRGBhallas_800
افسانه ها

و پدران و مادران ما

افسانه ها را دوست داشتند

افسانه هائی را که پیامبران

برای آن ساده لوحان

ساخته و پرداخته بودند

افسانه هائی مانند

آفرینش عالم در شش روز

و خسته شدن خدا

و استراحت کردن او در روز هفتم

و خلقت آدم و حوّا

و داستان امام زمان

و روز رستاخیز

و دوزخ و بهشت

و حوریان همیشه باکره ی جوان

ودست بند های زرین مروارید نشان

و جویبارهائی لبریز

از شیر و عسل فراوان

و برای دوزخیان

آتش ِ فروزان و سوزان

وآب جوش برای آشامیدن

وخار برای خوردن……

تو از من مپرس

که در دوزخ ِ سوزان

آب چگونه بخار نمی شود

و خار چگونه در شعله های آتش جهنم نمی سوزد…؟!!!

البته

همۀ این سخن ها

و افسانه ها

پایه و اساسی

جز خیالبافی

نداشتند و هنوز هم ندارند

اما

همه ی آن تُرّهات را

در کتاب مقدس

بعنوان سخن خداوند می یابی

و مقدّسین نیز

آن ها را با آب و تاب

قرن ها برای پدران و مادران ما باز گفتند

و هنوز هم می گویند

و مغز هارا شستند

و هنوز هم می شویند

و خلقی عظیم

و خوش باورهم

آن خیالپردازی ها را پذیرفتند

وبرای قبولاندن آن به دیگران

شمشیر از نیام برکشیدند

شکم ها دریدند

وسر ها بریدند

وهمه ی این جنایات را

بنام خداوند کردند

اما

به سود خود

و به سود رهبران خود.

آنان

هر که را که خواستند کُشتند

وبعنوان غنائم جنگی

هر زر وسیم و دُر و گُهررا چاپیدند

و هر زن و کودکی را

به کنیزی و غلامی گرفتند

واز آفریدگار جهان

شمشیری ساختند تیز و بُرّان

برای کشتن انسان ها

و زورگوئی ها

و چپاول ها.

وبدین گونه شد

که گوهر ِ خِرد

در زیر خروار ها سنگ ریزه

سنگ ریزه ی خُرافات

و خود پرستی ها و ریاکاری ها

نهفته ماند

ومروارید ِ عقل

در حوضچه ی پر خون ادیان

فرو افتاد و ناپدید گشت

وشد آنچه نباید بشود

و نشد

آنچه باید بشود

وتو اگر

در پذیرش سخن من

دو دل هستی

و می پنداری

که پیامبرت بزرگ است

و دین ات مُهم

و آئین ات بر تر

و زمین ات سرتر

به این نقطۀ نورانی

نگاه کن

تو برروی این نقطه ای ومن نیز

وهمه ی ما هم

واین همان گوی ِ زمین است

که در فضا ست چرخان و سرگردان

واگر اندکی بالاتر بروی

دگر آنرا

در کهکشان راه شیری نمی بینی

و تازه آن کهکشان

با میلیاردها ستاره و سیّاره

و افلاک گردان

خود قطره ایست ناچیز

در دریای ِ بیکران ِ جهان…

من

از تو می پرسم

آیا آن قدرت

که این گیتی ی با عظمت را ساخته

و آنرا بدین نظم و زیبائی آراسته

آیا او به پرستش من و تو

نیازی دارد؟

ویا از انکار من و تو هراسی؟!

ببینم

اگر مورچه ای

که در سوراخی بسر می برد

اگر او نزد سایر مورچگان

از من و تو تعریف کند

ویا به من وتو ناسزا بگوید

آیا من و تو

شادمان و یا افسرده می شویم؟

باور بفرما که من و تو

در برابر آفرینندۀ این جهان ِ بیکران

از آن مورچه کمتریم

پس

ای تو

که تهمت (( محارب با خدا )) را

به بنده ی خدا می زنی

می دانی یعنی چه؟

یعنی اینکه

تو بندۀ خدا را آنقدر پرتوان می یابی

که می تواند با آفریدگار بجنگد

و در عین حال مقام و شأن

پروردگار قادر متعال را

تا سطح یک بندۀ ناچیز و ناتوان

پائین می آوری!

ای خود پرست ِ ریاکار

و ای عوام فریب تبه کار

بخود آی!

و شرم کُن

از این همه دروغ

وبُهتان وابلهی

و خونریزی

و کشتار و سنگسار….

و باز

من از تو می پرسم

آیا آفریدگاری بدان قدرت و عظمت

از بریدن سَر ِ کفّار لذت می بَرَد؟

و این تُرّهات من درآوردی را

به پشیزی می خرد؟

و بیخود نبود که من

در شعر بلند (( بر بال ِ فرشته ))

که شصت بیت است

ومن بیش از یکسال پیش آنرا سروده ام

گفته ام :

“………..

وین توده که من بینم

در شرق ویا درغرب

دلخوش به خُرافات اند در عالم رؤیائی

اندر پی این دین اند یا در پی آن دین اند

دلبسته به اوهام اند و آداب ِ تماشائی

وآن راهبران ِ دین کافسار بدست دارند

رانند خلایق را، زی چاه ِ خِرَد زائی

دان چاه خِرد زائی

چاهی است که آن حضرت

قرن هاست در آن مخفی است مشغول

تن آسائی

زین گونه سخن بسیار باشد به همه ادیان

از بهر فریب ِ خَلق آن توده ی سودائی

سَرها همه خشکیده دود است به هر دیده

با کاغذی پوسیده مشغول ِ ُگل آرائی

آحاد ِبَشر جاهل

ادیان همه بَر باطل

رو! نوش می ِ بینش

تا یابی تو بینائی

بینا چو شدی ای دوست

گردی ز تعصّب دور

در چاه ِ تعصّب تو، بینی همه تنگنائی

گوئی که مَنَم بَرحق!

شوری که مَنَم ذی حق

کافر همه را خوانی چه گبر و چه بودائی

از روزنه گر بینی تو پهنه ی عالم را

دنیای تو محدود است محروم ز تماشائی

گر همچو پشه باشی تو همچو پشه بینی

چون گشتی عقاب آنگه

بر کوهی و بالائی

دید ِ تو شَوَد افزون

صد درّه و صد جیحون

در زیر ِ پَر و بالت بینی همه پهنائی

تا موری و در سوراخ

کی؟ دید ِعُقابت هست

درخاکی و از خاشاک داری تو تمنا ئی

گر کِرمی و در حوضی

َتنگ است تورا میدان

گشتی چو نهنگ آنگه

تو بَحر بپیمائی

…………”

مجید کفایی

Advertisements